امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

وقت ملاقات دکتر

امروز شنبه 16/6/92 وقت دکتر داشتم.اینبار مادرجون هم همراهمون اومد،آخه می خواست دکترمون رو ببینه.خدارو شکر نتایج آزمایش و سونو خوب بود و هیچ مشکلی وجود نداشت.خدا رو شکر رشد شما هم خوب بود.از خانم دکتر خواستم اگر بشه شما رو شهریور به دنیا بیارم که مجبور نباشی فقط برای دو هفته، یک سال دیرتر بری مدرسه! خانم دکتر هم گفت اگر شرایط من و شما خوب باشه احتمال داره که بتونم زودتر شما رو به دنیا بیارم.30شهریور مجددا وقت دارم که تاریخ زایمانم قطعی می شه. پسرکم خیلی خوب میشه اگه زودتر بیای پیشمون،بی صبرانه انتظارتو می کشیم.خدایا خودت مراقب پسرکم باش...
19 شهريور 1392

نوروز 1392

عید امسال رنگ و بوی دیگه ای داشت. حالا ما یه خانواده سه نفره بودیم که لحظه تحویل سال کنار هم بودیم و من از این بابت هزاران بار خدا رو شکر کردم. لحظه تحویل سال از خدا خواستم که لذت مادر شدن رو از هیچ کس دریغ نکنه و به همه کسانی که منتظر نی نی هستن، نی نی های سالم و صالح بده... آمین این هم هفت سین ما که من و همسری و نی نی کوچولومون با هم چیدیم. ...
3 شهريور 1392

دلنوشته های مامان

پسرکم ٢٤١ روز از با هم بودنمون می گذره(شنبه 2/6/92).تو این مدت همیشه در کنار هم بودیم، در تمام لحظات زندگی، لحظه های تلخ و شیرین... من که از این همراهی حسابی لذت می برم. سعی کردم تا جایی که تونستم آرامش داشته باشم و این آرامش رو به شما منتقل کنم.حسابی بهت عادت کردم، هنوز نیومده و ندیده عاشقت شدم وبیشتر وقتم رو به شما اختصاص دادم.فکر کنم شما هم مثل خودم شب زنده داری! مدتیه که شب ها نمی تونم راحت بخوابم و دیر خوابم میبره،شما هم تا لحظه ای که من بیدارم بیدار می مونی و شیطنت می کنی! حتی گاهی اوقات من خوابم میبره اما شما هنوز بیداری و با مشت و لگدهات منم بیدار می کنی.انگار متوجه میشی که من خوابم برده و دوست داری بیدارم کنی... عزیزکم چقدر این...
2 شهريور 1392

...

(دوشنبه 14/5/92)این روزها زیاد حال و اوضاع خوبی ندارم، شرایطم مثل اوایل بارداریم شده با این تفاوت که الان ١٥کیلو سنگین تر شدم!! دائما احساس خستگی می کنم حتی وقتی که هیچ کاری انجام نمی دم، تا یک کمی هم کار می کنم زود خسته می شم.صبح ها دوباره دیر بیدار می شم و به سختی از رختخواب جدا می شم. شب ها به سختی خوابم میبره . چند روزیه که پاهام ورم کرده ،اما دکتر گفت این طبیعیه و نگران کننده نیست.دکتر بهم توصیه کرده پیاده روی کنم ولی تا 10 دقیقه پیاده روی می کنم هم کمرم درد می گیره و هم به نفس نفس می افتم... اما همه اینها برام شیرین میشه وقتی گل پسرم تو دلم ورجه وورجه می کنه ومشت و لگد نثارم میکنه، مثل همین الان که انقدر داره تکون می خوره که از ذوق ب...
2 شهريور 1392

شیطونک من

 گل پسر مامان دیشب (چهارشنبه 2/5/92) حسابی من رو لگد بارون کردی.انقدرتکون می خوردی که من خندم گرفته بود، خیلی لذت داره وقتی جوجوی من تودلم تکون می خوره.عزیزدل من مامانی دلش ضعف می ره وقتی تکون میخوری و از مامانی با مشت و لگد پذیرایی می کنی! خیلی اون شب، شب خوبی بود و لذت داشت تازه برای اولین بار بود که وقتی تکون می خوردی دلم یه کم بالا و پایین می شد. تازگی ها ضربه هات هم قوی تر شده و گاهی هم کمی دردناک!! خوب پسرم داره بزرگ میشه وجاش تنگ شده... من از این بابت خوشحالم و لذت می برم.مامانی قربونت بره عزیز دلم ... ...
2 شهريور 1392

آماده کردن اتاق فسقلی ما

امروزجمعه 28/4/92 با خانم صادقی هماهنگ کرده بودم که برای نظافت بیاد خونمون. قرار بود "کپل پا" 1مرداد سرویس خواب نی نی رو بیاره به همین خاطر دوست داشتم اتاقش تمیز باشه. اتاق خواب خودم و اتاق نی نی رو کامل تمیز کردیم. مثل یه خانه تکانی عید، دیوارها،پرده ها و... را تمیز کردیم. حمید هم اون روز خونه بود و تو کارها بهمون کمک کرد،البته مامانم هم اومد خونمون . من هم بیشتر نقش نظارتی داشتم تا اجرایی!! تقریبا تاساعت 4:30 بعداز ظهر کارمون طول کشید.همه جا خیلی تمیز شده بود و این تمیزی کلی انرژی مثبت بهم می داد. عزیزکم اتاقت آمادست تا وسایلی که تک تکشون رو با عشق برات خریدیم بچینیم. ...
2 شهريور 1392

انتخاب دکتر

من خیلی روی انتخاب دکتر وسواس داشتم،در این زمینه هم خیلی پرس و جو کردم. به مطب دکترهای زیادی هم رفتم اما هیچ کدوم کاملا مورد تاییدم نبودند! تا اینکه با خانم دکتر شهلا چایچیان آشنا شدم که هم خودم ازشون خوشم اومد و هم مورد تایید همسرم بود. و اینگونه بود که خانم دکتر چایچیان دکتر من شدند.
2 شهريور 1392

امروز فهمیدم که تو هستی

شنبه ٧/١١/٩١ به اتفاق همسرم به بیمارستان رویال تهران رفتیم که آزمایش بارداری بدم. باید منتظر می موندیم تا جواب آماده بشه، انتظار سختی بود و من بیبصبرانه منتظر بودم تا نتیجه مشخص بشه.البته یه حس درونی بهم می گفت که نتیجه مثبته...تقریبا بعد از گذشت ٢ساعت جواب آزمایش آماده شد و نتیجه مثبت بود... واقعا حس قشنگی بود که قابل توصیف نیست، من داشتم مادر می شدم...
2 شهريور 1392

...

من هم مثل خیلی از مامان ها علائمی رو داشتم; حالت تهوع صبحگاهی، احساس خستگی و خواب آلودگی، سرگیجه، تغییر ناگهانی خلق و خو و ... که این علائم با شروع ماه سوم به اوج خود رسید!کنار اومدن با این تغییرات کار آسونی نبود اما خوب این هم یک مرحله از زندگی بود. وجود گل پسر نازنینم بهترین انگیزه بود که من این سختی ها رو تحمل کنم. مهم تر از هر چیز هم همراهی بی دریغ همسرم تو تمام لحظه ها بود که بزرگترین دلگرمی برای من بود. همسرم به خاطر همه خوبیهایت ازت ممنونم...  
2 شهريور 1392